|
نسیم کویر
اشعار زیبا
|
در حیرتم ز چرخ، که آن مرد شیرگیر با دست روبهان دغل، شد چرا اسیر ای شاهباز عزٌ و شرف، از چه از سریر با های و هوی لاشخوران، آمدی به زیر این آتشی که در دل این مُلک، شعله زد با نیروی جوان بُد و، با فکر بکر پیر با عزم همچو آهنِ، آن مرد سال بود با جویهای خون شهیدان سی تیر با مشت رنجبر بُد و، فریاد کارگر با ناله های مردم زحمتکش و فقیر با خشم ملتی که، به چنگال دشمنان بودند با زبونی، یک قرن و نیم اسیر با آن که خفته است، به یک خانه، از حلب با آن که ساخته است، یکی لانه، از حصیر با مردمی، که آمده از زندگی به تنگ با ملتی، که گشته است از روزگار سیر افسوس، شیخ و نظامی و مست و دزد چاقوکشان حرفهای و، مفتی اجیر نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد؟ نمیخواهم بدانم کوزهگر از خاک اندامم چه خواهد ساخت؟ ولی بسیار مشتاقم، که از خاک گلویم سوتکی سازد. گلویم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی، دَم گرم ِخوشش را بر گلویم سخت بفشارد، و خواب ِخفتگان خفته را آشفته تر سازد. بدینسان بشکند در من، سکوت مرگبارم را... (دکتر علی شریعتی)
[ دوشنبه شانزدهم آبان 1390 ] [ 12:3 ] [ منصور ]
[ ]
حرفهائی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کسی به اندازهی حرفهائی است که برای نگفتن دارد! و کتابهائی نیز هست برای نـنوشتن و من اکنون رسیدهام به آغاز چنین کتابی که باید قلم را بـِکـَنم و دفتر را پاره کنم و جلدش را به صاحبش پس دهم و خود به کلبهی بی در و پنجرهای بخزم و کتابی را آغاز کنم که نباید نوشت! هرکسی گمشده ای دارد، و خدا گمشده ای داشت. هرکسی دوتاست، و خدا یکی بود.
[ جمعه سیزدهم آبان 1390 ] [ 22:46 ] [ منصور ]
[ ]
نیروی شگفتی را که در زیر این کلمات ساده و جملههای ضعیف و افتاده پنهان کرده ام، دریاب! دریاب! من تو را دوست دارم.
آزادی تو مذهب من است، خوشبختی تو عشق من است، و آینده تو تنها آرزوی من ... [ جمعه سیزدهم آبان 1390 ] [ 22:45 ] [ منصور ]
[ ]
از امید رهائی توست که برق امید در چشمان خستهام میدرخشد
نمیتوانم خوب حرف بزنم، [ جمعه سیزدهم آبان 1390 ] [ 22:43 ] [ منصور ]
[ ]
تو میدانی و همه میدانند که زندگی از تحمیل لبخندی بر لبان من، از آوردن برق امیدی در نگاه من، از بر انگیختن موج شعفی در دل من عاجز است. تو میدانی و همه میدانند که شکنجه دیدن بخاطر تو، زندانی کشیدن بخاطر تو، و رنج بردن بپای تو تنها لذت بزرگ زندگی من است! از شادی توست که من در دل میخندم ،
[ جمعه سیزدهم آبان 1390 ] [ 14:16 ] [ منصور ]
[ ]
ای نگاهت نخی از مخمل از ابریشم چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم به تو آری به تو یعنی به همان منظر دور به همان سبز صمیمی به همان باغ بلور به همان سایه همان وهم همان تصویری که سراغش ز غزل های خودم می گیری به همان زل زدن از فاصله ی دور به هم یعنی آن شیوه ی فهماندن منظور به هم به تبسم به تکلم به دل آزایی تو به تماشا به خوشی به شکیبایی تو به نفس های تو در سایه سنگین سکوت به سخن های تو با لهجه ی شیرین سکوت درمن انگار کسی در پی انکار من است یک نفر مثل خودم تشنه ی دیدار من است یک نفر ساده چنان ساده که از سادگی اش می شود یک شبه پی برد به دل دادگی اش آه ای خواب گران سنگ سبک بار شده بر سر روح من افتاده و آواز شده در من انگار کسی در پی افکار من است یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است یک نفر سبز چنان سبز که از سر سبزیش می شود پل زد از احساس خدا تا دل خویش
[ جمعه سیزدهم آبان 1390 ] [ 13:30 ] [ منصور ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |